
هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم...!
کوچه ها را بلد شدم... خیابانها را بلد شدم... ماشینها را، مغازهها را، رنگهای چراغ راهنمایی را...
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
آدمها را بلد نیستم
سلام به همه دوستان گلم که همیشه بهم سر میزنید و نظرات زیباتون رو برام مینویسید ...
مرسی بخاطر اینهمه لطفی که بهم دارید و نظرات زیبایی که از شما میخونم ،
امروز حرف برای گفتن زیاد دارم !
در این یک هفته که مشهد بودم ، اتفاقات جالب و عجیبی برام افتاد... کمی طولانی میشه ، به ادامه مطلب برید تا پست رو کامل بخونید ، در انتها هم مثل همیشه چند آهنگ زیبا برای دانلود گذاشتم ...
--------------------------
نظرات ()
این روزها از میان تمام ردیف های موسیقی دلم فقط شور می زند...
این روز ها چشمم تار و دلم شور می زند اخر مرا چه می شود...
کلمه ها را گم کرده ام . . .دارم با سکوت جمله می سازم!!!
سلام دوستان عزیزم
خب ، از کجا شروع کنم ؟!
آهان ! از کنکور...
کنکور آزاد هم تموم شد رفت... خوب بود ، یا شاید میشه گفت بد نبود !
مثل همه ی کنکور های دیگه !
این دفعه با خودم گفته بودم زودتر میرم سر جلسه که حداقل جای پارک گیرم بیاد ! اما باز هم نشد !!
وقتی رفتم سر جلسه رفقا رو دیدم که با کلی خنده و خوشحالی اومدن همینجوری الکی الکی ارشد قبول بشن ! قربونش برم دانشگاه آزاد هم حسابی دانشجو میگیره ! مونده استادها هم بشینن سر کلاس خودشون دیگه...
بگذریم ... امسال تجربه های جالبی داشتم سر جلسه کنکور !
داشتم جای خودمو پیدا میکردم که رفتم توو یکی از اتاق ها ، دیدم شماره صندلی نداره اما یکی نشسته وسط کلاس و منتظره برگه پخش کردنه !
گیر دادم اینجا چیکار میکنی که سرشو برگردوند سمت من که یخ کردم... آره ، نابینا بود
، احساس بدی بهم دست داد ، نه اینکه دلم برای اون سوخته باشه ، دلم برای خودم سوخت که چقدر از وقتم رو حروم کردم و با چه ناز و نعمتی مثلا دارم درس میخونم !
خواستم از اتاق برم بیرون که یکی از مراقب ها دست یک بنده خدای دیگه رو گرفته بود و داشت میومد توو اتاق ، اون شخص نابینا نبود ، اما اندام های حرکتیش و اعصابش مشکل داشتن ، شبیه بیماری های سندرومی که نمیتونن چندکار رو با هم انجام بدن و به سختی حتی راه میرن ... دیگه دست خودم نبود ، واقعا منقلب شده بودم و مات...
هیچوقت برای کسی دلسوزی نکردم چون میدونم قانون طبیعت و زندگی همینه اما حداقل دلم برای زندگی خودم خیلی سوخت... اما باز هم خدا رو شکر ... برای سراسری خیلی تلاش کرده بودم ، حداقل 4 ماه خونده بودم و فقط منتظر بودم ببینم نتیجه کنکور سراسریم چی میشه... میدونم اگه بیام دانشگاه آزاد خیلی هزینه سنگینی برای خودم و خانواده ام داره...
خلاصه سوالات رو پخش کردن و هرطور بود بهشون جواب دادم و اومدم بیرون... اولین نفر بودم میومدم بیرون و با کلی نگاه کنجکاو مواجه شدم که ازم میپرسیدن تموم شد ؟ چطور بود ؟ سخت بود ؟... فقط سعی میکردم سری تکون بدم و برم سمت ماشین که زودتر بزنم توو جاده تا شاید فکرم آزاد بشه...
بد نیست شما هم کمی به این موضوع فکر کنید ، شما با تمام سلامتی و جسم سالم چقدر از لحظاتتون استفاده کردید ؟ چقدر به سختی ها پشت کردید و سعی کردید از داشته هاتون حداکثر استفاده رو کنید ؟ من واقعا کم گذاشتم... واقعا کم...
بگذریم ...خلاصه کنکور آزاد هم گذشت و مطمئنم توو شهر خودم قبول میشم و از حالا ارشدی حساب میشم !!
برای انجام کار فارغ التحصیلیم برای کارشناسی مجبور شدم برم شهر دانشگاه قبلیم... آمل !
یاد 6 سال پیش افتادم ، اولین روز ثبت نام ، زیر سایه درخت بزرگی درست روبروی ساختمان اداری نشسته بودم ... یه نیمکت داشت اونجا...
اینبار که رفتم از نیمکت خبری نبود اما اون درخت هنوز اونجا بود ، هنوز هم میشد زیر سایه اش نشست...
خیلی دلم برای اون جمع های قدیمی و بچه های قدیمی تنگ شده ، گیرهای الکی و بیخودی که به استادهای برنامه نویسی میدادم که مثلا یه ویرگول رو جا انداختن و اینا !!!! آخ که چه زود میگذره عمر آدم...
یاد اون روزایی که کار دانشجویی میکردم که یکم پول دستم بیاد ! صبح تا شب جزوه ترجمه میکردم... پروژه دانشجویی انجام میدادم !!! یادش بخیر...
اما خداییش هیچوقت از بیکاری خوشم نمیومد !!
دانشگاه رو خیلی گسترش داده بودن ... تونستم بعضی از استادا و مسئول های قدیمی رو ببینم و اونا هم منو شناختن !
خیلی جالبه که میشد حدس زد چه پست هایی جاشون عوض شده.. آشپز ، خدمتکار دانشگاه هنوز هم همونجا کار میکردن با همون سبک و شیوه قدیمی... اما ... بگذریم ! سیاسی نشه !!!
و اما مطلب آخر !!! و شاید فعلا مهمترینش !!! :
بالاخره نتیجه اولیه کنکور ارشد سراسری اومد !! و بعد از 5 ماه درس خوندن نتیجه کارم رو دیدم...
یاد 6 ماه پیش بخیر... البته حالا آرزو میکنم کاش یکم بیشتر درس خونده بودم !! اما باز هم خوب تلاش کردم... مگه نه ؟
درست حدس زدید ! هم روزانه و هم پیام نور و غیرانتفاعی مجاز شدم و آماده انتخاب رشته !!
خوشحالم که مزد زحماتم رو گرفتم ...
فردا برای انتخاب رشته اقدام میکنم ، نمیخوام زیاد دوور بزنم ، سعی میکنم همین شهرهای اطراف باشم که اذیت نشم ، از قبولی راه دور تجربه خوبی ندارم !!!
این خبر خوب رو هم خانومی ساعت 12 شب برام اس ام اس کرد که حسابی غافلگیر شدم !!
ایشاالله که همیشه خوش خبر و شاد باشه ...
خب ، امروز چیزی برای دانلود نتونستم حاضر کنم ! یکم درگیر بودم و فرصتم خیلی محدود بود ! دیگه شرمنده !!!
روز مادر رو هم به همه ی مادرهای مهربون دنیا تبریک میگم ... ایشاالله که سایه تون همیشه بالای سر فرزندانتون باشه ...
و نهایتا :
در روزگارى که لبخند آدمها به خاطر شکست توست.... برخیز تا بگریـند
موفق و پیروز باشید.
تا بعد
معز – خرداد 90
نظرات ()سلام به دوستای عزیز
مدتیه که همچنان در حال درس خوندن هستم و البته کمی هم به کارهای شرکت و بازار میرسم ، شاید بخاطر همین فرصت نوشتن پیدا نکردم
،
این مدت سوژه واسه فکر کردن خیلی داشتم !
آدم های جور و واجوری که هر کدوم یه طرز فکر دارن و همدیگه رو با فرض فکر اشتباه محکوم میکنن !!! آدم هایی که به شدت سختی میکشن اما اگه یه لحظه ازشون بپرسی واسه چی ؟؟ حتی جوابی هم ندارن بدن !!!
خلاصه که جاتون خالی !
تعطیلات رو هم بودم تهران پیش فندق ! دیدم اون نمیاد من که میتونم برم ! فندق با اینکه تازه 1 سال و نیمش هست اما واقعا مسائل اطراف رو درک میکنه !
خیلی جالب بود ! می فهمه ناراحتی و باهات ناراحت میشه ، می بینه خوشحالی و شادی میکنه ، اما در عرض چند دقیقه فراموشش میکنه ، انگار اصلا اتفاقی نیافتاده ، انگار زندگی کاملا جدیدی روبروش گذاشتن ! در عرض چند دقیقه !
کاش ما هم میتونستیم ، کاش یادمون نمیرفت یه زمانی ما هم بچه بودیم و دنیامون خیلی قشنگ تر بود ، شاید چون بدی ها رو یاد نگرفته بودیم ... واقعا کی بود که بدی ها رو به آدم ها یاد داد ؟! جالبه !
در این مدت مشکلاتی هم با خانومی پیدا کردم که البته خیلی زود برطرف شد و الان هر دوتامون خیلی هم خوشحالیم !! ( چشم حسود پر ! 
)
دفعه ی آخری که خانومی اومد وبلاگ رو خوند شاکی شد که چرا همش از غم و غصه مینویسی !
خداییش راست گفت ! وقتی وبلاگ رو مرور کردم دیدم واااای من چه مایوسم !
شاید بلد نیستم چندان شاد بنویسم ! اما بزار امتحان کنیم !
و اما شادی های من :

تقریبا 4 تا کتاب مونده تا تمام درس های ارشدم رو یکبار خونده باشم و آماده تست زدن بشم
تهران خیلی خوش گذشت ! جاتون خالی رفتم کلی خرید کردم ! نه خیلی ها اما گشتن توو خیابون های شلوغ و درهم برهم تهران خیلی حال میده !
تقریبا اکثر کارهای شرکت رو روبراه کردم و با خیال راحت دارم درس میخونم
با نوشتن یه پروژه تقریبا مهم ، احتمال اینکه سربازیم سبک بشه هست ! از دادن جزئیات بیشتر معذوریم ! ( آخرین بار 3 ماه اضافه خوردم چون هنوز نرفتم و دیر کردم واسه اعزام !!! اما حالا حتی دیگه شاید سربازی هم نرم !!! این یعنی پاسخ روحیه مثبت !
)
در فیس بوک و بازی پوکر ! تونستم بازی رو هک کنم و یهو پولدار شم !!!
آخرشم بزار بگم الان آخر خوشحالی هستم دیگه ! 
به قول اون شعر کاملا مزخرف ! همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ! 
یه چیزی از حرف های خانومی یاد گرفتم ، اینکه همه چیزو ببین ، حتی اگه لازم شد ناراحت هم شو ، اما مایوس نشو ، قدرت لبخند و فکر مثبت رو دست کم نگیر ، یهو میبینی همه چیز خودش ردیف شد و واقعا خوشحالی ! دقیقا مثل حالی که الان دارم !
خدایا متشکرم ! ( این اولین تشکر رسمی من از خدا توو اینترنت بود ! )
وای ! من چقدر پر حرفی کردم ! شرمنده ، بزارید کوتاهش کنم ،
یه متن قشنگ گذاشتم که حتما بخونید و آخرش هم طبق معمول چندتا آهنگ قشنگ واسه دانلود گذاشتم...
خدا دوست داره ما یاد بگیریم :
- نمی تونیم کسی را وادار به عشق ورزیدن کنیم ، فقط میشه اجازه بدیم مورد عشق ورزیدن قرار بگیریم
- خوب نیست خودمون رو با دیگران مقایسه کنیم
- بخشش رو با تمرین بخشش یاد بگیریم
- رنجش خاطر عزیزامون تنها چند لحظه زمان میبره ولی شاید سال ها طول بکشه تا این زخم ها التیام بیابن
- اون کس غنی نیست که بیشترین ها رو داره ، کسی هست که نیازمند کمترین هاست
- کسانی هستن که ما رو مشتاقانه دوست دارن اما هنوز نمیدونن چطور احساساتشون رو بیان کنن یا نشون بدن
- دو نفر میتونن به یه چیز نگاه کنند و اون رو متفاوت ببینن
- کافی نیست همدیگر رو ببخشیم ، باید خودمون رو هم ببخشیم
و در آخر خدا دوست داره ما بدونیم ، خدا اینجا هست...
----------------------------------
و اما دانلود های امروز :
دانلود دلم برات گرفته - سهیل تهرانی
دانلود آهنگ عادت - مازیار فلاحی
دانلود آهنگ بزار عاشقت بمونم - مازیار فلاحی
دانلود آهنگ فرشته ی پاک - سیامک عباسی
مرسی از اینکه باز هم به من و وبلاگم سر زدید ،
همیشه با نظرهای قشنگتون شاد و میشم و انرژیم چند برابر میشه ،
منتظرتون هستم
تا بعد.
نظرات ()
چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند
کاش می دانستی
عشق من معجزه نیست
عشق من رنگ حقیقت دارد
اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد
کاش می دانستی
یه کسی هست که احساس تو را می فهمد
یه کسی از تب عشق تو دلش می گیرد
یه کسی از غمت امشب به خدا می میرد
کاش می دانستی
تو فقط مال منی
تو فقط مال همین قلب پر احساس منی
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمی دانی من
چه قدر عشق تو را می خواهم
تو صدا کن من را
تو صدا کن من را که پر از رویش یک یاس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
کاش می دانستی
شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم که حقیقت داری
تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری
باز هم این همه عشق
این همه عشق برای دل تو ناچیز است
آسمان را به زمین وصل کنم؟
یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم
به خدا تو نباشی
بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم
نظرات ()سلام
چند روزی بود آپدیت نکردم ، شرمنده !
تا حالا دقت کردین درطول روز فقط بدو بدو کارهامون رو انجام میدیم و یه دقیقه هم به خودمون ، به اطرافیانمون فکر هم نمیکنیم ! اما دقیقا شب که برسه تازه احساسات روشن میشن !!!
نمی دونم چه مدلشه ! اما مدل جالبیه !!!
خب ، امروز دیروز روز قبلش و همینطور روزهای قبلتر ! هم خوب بود و هم بد ....
خوب بود چون کسایی رو میدیدم و با کسایی حرف میزدم که دلم براشون تنگ شده بود ! و بد بود چون خیلی کار رو سرم ریخته بود اما داره همه چیز سر و سامون پیدا میکنه و کلا خوشحالم !!!
باز هم آهنگ دپرسی گوش میدم و میشینم دپ میشم !
تا این حس هم بره ، یکی دو ساعتی رو توو کما هستم و بعدش میام توو همین زندگی مسخره که سرو تهش کلا یکیه !!!
البته جدیدا فهمیدم میشه وسط خستگیه همیشگیه زندگی ، یهو به صدای یه بلبل گوش بدی و چند دقیقه ای رو توو دنیای دیگه ای باشی ... اما خب ، درسته که این تفریحات زیادن ( دریا ، زدن توو سر رفقا !!! و ... ) اما بعد از مدت کمی همشون میشن جزو همین زندگی روزمره و مسخره ای که ازش فرار میکردی و دیگه برای فرار چیز جدیدی نمیمونه !!!! فکر کن !!!
آهان ! تا یادم نرفت اینو بگم ! داشتم طبق معمول همیشه وب گردی در خلاف عقربه های ساعت میکردم که یه مقاله زیبا دیدم ، واقعا زیبا بود ، دردناک بود ، اشک آور بود ، یه جورایی خوب بود دیگه...
شما هم بخونین ! تهه این پست گذاشتمش !
خلاصه ! هر روز خسته میشیم و هر روز میگیم فردا یه روز جدیده و فردا هم میاد و میره ....
بالاخره باید یه پایانی براش دید ! نه ؟
بسه دیگه ! زیاد دپرسی حرف زدیم ، حالا بریم سر اصل مطلب !
یکی از اصول اینه که آقا بیا یکم مثبت نگاه کنیم ، نه ؟ بهتره ها ! یکم زود خسته کننده میشه اما تا وقتی که خسته کننده نشد حالی میده عجیب !
اصلا بیا دومی رو گوش کن : آقا جان چیه میگی خسته شدم خسته شدم ! خسته شدی ؟ خب تقصیر خودته دیگه ! پاشو خودت کاری کن خسته نشی ! من که نباید بیام اونجا خستگیتو در کنم ! نه ؟ اینم دومیش بود !
خلاصه اینکه آدم خودش باید بخواد و خودش هم باید شروع کنه....
خواستن تنها کافی نیست ، انجام بدون انگیزه هم کارساز نیست... هر دو با هم !! ( چی گفتم من ! دمم گرم ! )
این داستانی که خوندم هم تقریبا همینو میگه ، اگه چیزیو میخوای سعی کن بدستش بیاری ، اگه بره دیگه رفته .... دیگه بقیه اش بیخوده ... بعد از اینکه موقعیت رو از دست بدی دیگه مهم نیست میخوای یا نه... حواست رو خوب جمع کن !
این هم یه زاویه ی مزخرف دیگه تووو زندگی ! حالا بگو مثبت فکر کن ! مگه میشه ؟؟!!
داستان زیبایی که حتما و حتما و حتما بخونید :
کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاده میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
خب ، بسه دیگه ، اشکاتو پاک کن ! تموم شد !
اینو ننوشتم که گریه کنی ها !
یکم فکر کن به اینکه لحظه هاتو از دست نده... نزار همه چی از کنارت بگذرن و تو بی تفاوت باشی...
موفق باشید.
تا بعد.
نظرات ()مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت. از نقش ها و خط هایی که بر آن بود حیرت کرد؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟
در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مور دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقتی آشکار شد.
گفتند: کدام حقیقت؟
گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است.ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند.
در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند.
گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است.
همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند.
این بار موری دیگر گریست. موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟!
نظرات ()